سلام.

احوال همه!

اگر از حال ما میپرسید البته ملالی نیست جز دوری شما!

زنده ایم شکر.اوه

جالب اینجاست نزدیک بود الان رو ابرا مشغول چنگ زدن باشم(هنر مند )

اخه امشب شب خوبی رو در بیمارستان ... تهران داشتم.

من طبق معمول مشغول جمع اوری اطلاعات مربوط به کیس هام بودم باروپوش سفید

و در اورژانس مسمومین که با صدای بنگ شدیدی که با فریاد و نعره های بعدی همراه

بود به خود امدم.تعجب

یکی از دوستان همراه مریض لطف کرده و در پی وفات بیمار خود(که البته خدایش

بیامرزد)به خروش امده بود.عصبانی

و با جمعی از دوستانش مشغول عربده کشی بودند و به دنبال دکتری میگشتند تا

بلانسبت نفله اش کنند.

عزیزان پرسنل هم که طبق هماهنگی قبلی با چنان سرعتی روپوشهای خود را دراوردند

که"مژه بر هم زدنی"

و من بی خبر از همه جا وسط استیشن نشسته بودم که...

اقای عصبانی با مشتی گره کرده که شیشه درب کشویی اورژانس را پایین اورد وارد شد

پس از یک چرخش کره چشم در محیط چشمان مهربانش که از شدت قرمزی میخواست

از کاسه بیرون بزند روی اینجانب ایستاد.نگاهی غضب الود به بنده انداخت و اماده یورش

شدو من هم با لبی خندان اماده فرار...استرس

که بالاخره کمی با تاخیر(ولی به موقع)مامورین بیمارستان رسیدند و الان من در خدمت

شما هستم.

الحمدلله نفسی میاد و میره.

/ 3 نظر / 5 بازدید

مهم نیست

[قهر][عصبانی]

الهه

آخی !!!!!!!!!!!